زمان کنونی: 2017/03/28, 07:22 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2017/03/28, 07:22 PM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 4.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

طنزفینال فانتزی از قلم شما

نویسنده پیام
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #1
zجدید طنزفینال فانتزی از قلم شما
خب اینجا داستان های طنزی رو که بچه های با ذوق animworld نوشتن رو براتون میزارم[تصویر:  400.gif] بالای هر
داستان هم مینویسم که مال کدوم کاربره خیلی داستاناشون طنزه من که پوکیدم از خنده[تصویر:  400.gif] البته
هرکسی از یه چیزی خوشش میاد امیدوارم شماهم خوشتون بیاد وهمینطورم امیدوارم شماهم دست به
قلم شید ومثل اونا بنویسید[تصویر:  20.gif]
2012/08/29 12:46 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
farshad
キャプテン翼の生成



ارسال‌ها: 10,378
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 1019.0
ارسال: #2
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
سلام دوستاني كه مايل هستند ، نوشتن داستان براي فينال فانتزي براي بخش فن فيكشن سايت هست . از كاربراي اينجا هر كي در مورد فينال فانتزي ميخواد داستان بنويسه لطفا در بخش فن فيكشن سايت تاپيك بزنه . ممنون Heart نكته :‌نيازي نيست حتما اسم كاربرنويسنده باشه ميتونيد فقط ذكر منبع كنيد كه اين داستان از اون سايت قرار گرفته . همچنين اسم سايت رو هم همين دنياي انيمه بزن . لينك نده ممنون .
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2012/08/29 12:54 PM، توسط farshad.)
2012/08/29 12:53 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #3
zجدید RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
نویسنده:wcloud

رویای انتقام

سفیروث:این کشتن کلود شده یک بغض توی گلوم،یعنی هیچ راهی برای کشتن این جوجه فشن نیست؟
کاداج:تا وقتی که اون همه شمشیر توی دست و پاشه هیچ جور نمیشه شکستش بدیم
لوز:ولی اخه شمشیراشو چطوری از چنگش دربیاریم؟ ،شمشیرهاش 7 تیکست و همشونم بهم وصله تازه شنیدم کلود بدون شمشیراش جایی نمیره و وقتی هم که میخواد بخوابه اونارو کنار خودش زیر پتو میزاره...!
سفیروث دستش را مشت کرد و محکم روی میز کوبید[تصویر:  23609815560485079012.gif] و با صدای نسبتا بلندی گفت:برای چی واسه درست کردن یک ساندویچ اینقد لفت و لوفت میدن؟!ها![تصویر:  42484029175793376365.gif]
کاداج که در حال ریختن عرق شرم بود با صدای ارومی گفت:سفی ترو خدا اروم باش مردم دارن زل زل به ما نگاه می کنن!![تصویر:  53803744415254016738.gif]
سفیروث: بهم نگو سفی،یاد سوفی توی قلعه هاول میوفتم که یک پیرزن زشت بود،ویییی تنم مور مور میشه وقتی بهش فکر میکنم....
یازو سرش رو روی میز گذاشته بود و از شدت خستگی خوابش برده بود[تصویر:  50862476548105792021.gif]
سفیروث: این چرا اینقد میخوابه؟
کاداج: یادت رفته دیشب توی بزرگراه میدگار قالش گذاشتیم؟[تصویر:  31881046657572783103.gif]
سه نفری زدند زیر خنده....[تصویر:  96576592700013501669.gif]
صدای گوشی لوز به صدا در اود(مشترک مورد نظر شما یک اس دریافت کردید)
سفیروث روشو برگردوند طرف لوز و گفت: صدای همشهریتو گذاشتی روی گوشیت مگنه؟
سفیروث و کاداج باهم زدند زیر خنده...[تصویر:  96576592700013501669.gif]
لوز گوشیش رو در اورد،سفیروث دوباره گفت: ا گوشیتم که از این گوشت کوباست؟!
سفیروث و کاداج دوباره زدند زیر خنده....[تصویر:  96576592700013501669.gif]
سفیروث روشو برگردوند طرف کاداج و گفت: پاشو برو ببین ساندویچ ها چی شدن؟
کاداج زد زیر خنده و مشتش رو چندبار زد به روی میز و درحالی که میخندید گفت ساندویچ...هرهرهر....[تصویر:  96576592700013501669.gif]سفیروث یک چشم غره به کاداج رفت[تصویر:  30707029466209860114.gif]،کاداج: اهان ساندیچ!میرم الا میپرسم، و از جایش بلند شد و رفت جای میز پذیرش...

لوز به صفحه نمایش گوشیش خیره شده بود و عرق روی پیشانیش جاری شده بود،سفیروث: هی پسر چه مرگت شده؟؟
لوز صفحه نمایش گوشیش رو برگردون طرف سفیروث و گفت ببین،فکر میکنی منظورش چیه؟
سفیروث: یعنی چی جنگ داره شروع می شود و دیگر متنی موجود نیست؟ ......نکنه تیم بارسا وارد لیگ قهرمانی شده؟[تصویر:  40953609278376024123.gif]
یک دفعه یازو از خواب بیدار شد و گفت: کی میرسیم خونه؟ سفیروث گفت: بگیر بخواب هنوز نرسیدیم...قیافه یازو:[تصویر:  10059166026834857789.gif]
ناگهان صدای گوشی سفیروث هم به صدا در اومد،در همون لحظه کاداج در حالی که در دستانش یک سینی پلاستیکی با چند تا ساندویچ بود اومد سر میز و سرجایش نشست...
سفیروث گوشی لمسیش را در اورد و عینکش را بر روی چشمانش گذاشت و با مداد مخصوص صفحه لمسیش پیامکش را باز کرد و باصدای ارامی زمزمه کرد:جنگ داره شروع می شود....جنگ فلان با جوایز ارزنده فلان و فلان برای شرکت شماره فلان را وارد کنید،کاداج در حال نوشیدن نوشابه بود که،سفیروث دستش را برد بالا و محکم زد پس گردن کاداج و رویش را به طرف لوز کرد و گفت:خب مرتیکه با اون موهای جوجه تیغی مانندت،یعنی نفهمیدی که این نامه از طرف ایرانسله؟!![تصویر:  42484029175793376365.gif]
کاداج در حالی که سلفه میکرد پرید وسط حرف سفیروث و گفت:چرا منو میزنی؟؟
سفیروث:.........خب راستش رو بخوای بگردن تو بیشتر می چسبید ، گفتم حیفه این ضربه بخوره به گردن لوز![تصویر:  57668692475500179759.gif]
لوز گفت: خیل خب بابا چیزی نیست مشقی بوده....
سفیروث: مشقی بوده؟
لوز:اره مشقی
سفیروث: مشقی چیه؟
لوز:یعنی تو نمیدونی مشقی چیه؟
سفیروث:خب نه
لوز:توی قله شما به تیری که فشنگ نداره چی میگن؟
سفیروث:میگن این تیر فشنگ نداره!
لوز:ببینم پسر تو از پشت کدوم کوه اومدی که اینقد بامزه ای؟[تصویر:  96576592700013501669.gif]
لوز زد زیر خنده و کاداج هم زنبونشو در اورد[تصویر:  31474106938522627148.gif]
سفیروث دوباره یکی محکم تر از قبل زد پس گردن کاداج [تصویر:  94137588756760072382.gif]و روبه لوز کرد و گفت: مگه من با تو شوخی دارم بچه کاکتوس؟![تصویر:  42484029175793376365.gif]
کاداج با عصبانیت تمام از جاش بلند شد و گفت:سفید اگه یکدفعه دیگه بزنی پس گردن من....[تصویر:  19877773504929113266.gif]
سفیروث: خــــــــــــــــــــب؟[تصویر:  14661956904804213565.gif]
کاداج:سعی میکنم متقاعدت کنم که دیگه نزنی[تصویر:  09487037618133119040.gif]،سفیروث: افرین پسر در تاریکی بسی امید است....بعدشم بهم نگو سفید،مگه من پیرم که میگی سفید
کاداج:خب پس چی بگم؟ بگم فراورده جنوایی؟
سفیروث: اسم من سه بخشه....س...فی...روث
کاداج:اخه این سفیلفولث توی زبون من نمیچرخه...گیرمیکنه [تصویر:  77924010358345061321.gif]سفیرپوست،سفیر لبنان،سفی خاک رسی،....اه نمیشه
سفیروث:خب سعیتو بکن[تصویر:  30707029466209860114.gif]
کاداج اهی کشید و از ترس پس گردنی بعدی، یکم از سفیروث فاصله گرفت و نشست..هر سه نفر شروع به خوردن ساندویچ کردن،یازو که اصلا توی باغ نبود همش خواب بود و ساندویچش رو سفیروث با لذت تمام خورد...
بعد از کمی گفت و گو و ساندویچ خوردن بچه ها بلند شدن و از ساندویچی اومدن بیرون.....قیافه کاداج[تصویر:  29308839909189021402.gif]
سفیروث دست هایش رو از هم فاصله دادو خمیازه ای کشید و گفت:خیلی مزخرف بود ، دفعه بعدی بریم پیتزایی ساندویچ بخوریم.....[تصویر:  22456524273318991174.gif]
بچه ها هم به عنوان تایید سر تکون دادن...در همین حال یک پسر عینکی که سوار دوچرخه بود از کنار سفیروث با سرعت رد شد، سفیروث: هوی چهار چشم نری توی جوب!!
پسرک درحالی که اروم پا میزد سرش رو برگردوند و با صدای بلندی گفت: بابات چهارچشمه، با اون لباس مردشور مانندت!
سفیروث جوش اورده بود و میخواست به طرف پسرک خیز بردارد که ناگهان یک پسر دیگری پرید جلوی دوچرخه سوار، دوچرخه سوار تعادل خودش رو از دست داد و افتاد داخل جوی اب،و اون پسر دیگر رو به طرفی پرت کرد...
سفیروث،کاداج،لوز و یازو باهم زدند زیر خنده[تصویر:  96576592700013501669.gif]،سفیروث در حالی که از شدت خنده از چشماش اشک میومد[تصویر:  86317601037763617568.gif] یکی محکم زد پس گردن کاداج،کاداج افتاد روی زمین و گردنش رو گرفته بود نمیدونست بخنده یا گریه کنه[تصویر:  78471271333663675860.gif]،دوچرخه سوار دوچرخه اش را از جوی اب بیرون اورد و درحالی که سر و رویش گلی شده بود با صدای بلند گفت:هی،ببینم پدر بزرگم وقتی مرد تو مرده شورش بودی؟[تصویر:  16541697287319213797.gif] و سوار دوچرخه شد و به سرعت از انجا دور شد،سفیروث به دنبال دوچرخه سوار دوید ولی بهش نرسی و ازش دست کشید،سفیروث دستانش را دور کمرش گذاشته بود و به دوچرخه سوار که هر لحظه دور میشد نگاه میکرد،ناگهان یک صاعقه به سر دوچرخه سوار برخورد کرد![تصویر:  71661413049691439203.gif]
بچه ها دوباره زدند زیر خنده!!![تصویر:  96576592700013501669.gif]

سفیروث روی شانه اش احساس سنگی کرد و صدایی از پشت سرش گفت: سفیروث!.....سفیروث برگشت و در حالی که دهنش باز مونده بود گفت: کلود...[تصویر:  53803744415254016738.gif]
کاداج گفت: کلود!.....کلود: کاداج!......لوز: کلود! .... کلود: یازو!...یازو: لوز!....لوز: یازو!...
قیافه بچه ها [تصویر:  12414682911627459620.gif]
ادامه داره...
2012/08/29 01:46 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #4
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
اگه بدونید برای این تاپیک چقدر زحمت کشیدم
از اونجایی که مزه داستان به این شکلهای خندونکه واین شکلهارو نمیشه کپی کرد و توخندونک های اینجا هم نبودن دونه دونه
آپلودشون کردم .[تصویر:  400.gif]
کدوم کاربری این کارو میکنه حالا هی قدرمو ندونید[تصویر:  15.gif]
2012/08/29 05:09 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
farshad
キャプテン翼の生成



ارسال‌ها: 10,378
تاریخ عضویت: Jul 2010
اعتبار: 1019.0
ارسال: #5
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
آفرين آفرين ! ام يه طرفند هست اينكه مياي همونو پاسخ به نقل قول ميكني ولي ارسال رو نميزني كه تو اون سايته ثبت شه عوضش اينجا كپي پيست ميكني . خودم نظرات داستان كمد جادويي رو همينكارو كردم . برو شكلك گل رو نگاه كن اون اينجا نداريم .
2012/08/29 05:27 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #6
zجدید RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
رویای انتقام (قسمت 2)

سفیروث از دیدن کلود که یک جعبه کوچک در دستش بود شوکه شد [تصویر:  68330360117230738317.gif]و خیلی سریع خودش را عقب کشید و شمشیرش را احضار کرد و گفت : بهم بگو کلود توی این دنیا چی برات با ارزش تره؟میخوام....
کلود حرف سفیروث رو قطع کرد و گفت: سفیروث جان تو هنوز نفهمیدی که توی دنیای ما همه چی با ارزشه....
کاداج: اره راست میگی مخصوصا ساندویچ کالباس[تصویر:  05283865082192484372.gif]
لوز: اینجا چیکار میکنی کلود؟ چطوری مخفیگاهمون رو پیدا کردی؟
یازو: داداش دیالوگ رو اشتباه گفتی![تصویر:  66846078355614874949.gif]
لوز: ببخشید، ها....اومدی مادر رو پس بدی؟[تصویر:  61367422749562891799.gif]
کلود: مامان کیه؟....امروز روز سالگرد فوت زک بزرگواره،منم اومدم خرما پخش کنم[تصویر:  84396323419865224812.gif]..... و بعد کلود جعبه خرمارو جلوی لوز گرفت
یازو: گریه نکن لوز.....
لوز: من گریه نمیکنم![تصویر:  36076861369432389877.gif]
کاداج سریعا خودش رو به سفیروث رسوند و گفت: میگم الا بهترین موقعیت واسه کشتن کلود نیست؟ شمشیراش همراهش نیست!
سفیروث: کاداج تو مطمئنی؟ پس اون برامدگی زیر لباس کلود چیه؟.....در همین موقع کلود با جعبه خرما به سفیروث و کاداج رسید...
کاداج: کلود پشتت یک برامدگی داره...قوز در اوردی؟[تصویر:  16516971413270529088.gif]
کلود: نه نه این چیزه....امــــــــــم بالیشته....واسه..این گذاشتم...که...کمرم موقع...خم شدن برای وسایل درد ...نگیره!![تصویر:  80436636656938242915.gif]
کلود خودشم از چیزی که پرونده بود متعجب بود...[تصویر:  77551876967986900152.gif]
سفیروث: کلود دیسک کمر گرفتی؟
کلود: نه نگرفتم،چیه؟ اهنگ جدیده؟ یا فیلمه؟...اه ولش کنین هرچی هست من نگرفتم اگه گرفتین به من هم بدین..راستی مجلس سالگرد فوت زک همین کلیسای سر کوچست حتما بیاین همه بچه ها اومدن.
کلود این رو گفت و سریعا از اونجا دور شد.
سفیروث: بچه ها نقشه عوض شد.......[تصویر:  69107155151317753624.gif]

داخل کلیسا همه بچه ها از اسگوال بگیر تا ناکتیز در مجلس حضور داشتند دم در کلیسا کلود و تیفا ایستاده بودند و منتظر مهمون ها بودند تا به اون ها خوش امد بگن[تصویر:  18477656461414174695.gif]
سفیروث و بچه ها همینطور که داشتند به سمت کلیسا میرفتند سر و کله جنسیس پیدا شد،جنسیس: هی سفی اینجا....
سفیروث برگشت به کاداج نگاه کرد و گفت: مگه بهت نگفتم بهم نگو سفی؟![تصویر:  66846078355614874949.gif]
کاداج : ای بابا...من نبودم جنسیس بود...سفیروث همینکه برگشت تا جلویش را نگاه کند،با چهره شاد جنسیس برخورد کرد.
جنسیس: چطورین بچه ها؟ کلود ازم دعوت کرده بیام براشون از توی کتابم یک چندتا ایه و حدیث بگم....[تصویر:  80216182807904779061.gif]میدونی اگه همه خوششون بیاد این کتاب من چاپ میشه و من میلیونر میشم؟![تصویر:  61367422749562891799.gif]
سفیروث از روی بی تفاوتی سری تکان داد و درحالی که به سمت کلیسا قدم بر میداشتن گفت: جنسیس کی میخوای بفهمی،شعر رو شاعری واسه یک جنگجو عزت و غرور نمیاره!
لوز: گریه نکن سفیروث..
جنسیس:....حالا میبینی،راستی میخوای بری بالای سن چی بگی؟
سفیروث: مگه قراره چیزی بگم؟
جنسیس: ای بابا مگه میشه چیزی نگی؟....همه میخوان یک دکلمه ای چیزی بگن توهم برو بگو..میخوای یک صفحه از کتابمو بهت بدم چون رفیقیم باهات نصف قیمت حساب میکنم.[تصویر:  69107155151317753624.gif]
در همین لحظه بچه ها به کلود رسیدن...کلود در حالی که پشتش را میخارید با بی تفاوتی گفت: خوش اومدین،با حضورتون روح بزرگوار رو شاد کردین...بفرمایین داخل[تصویر:  66840674594649019180.gif]
تیفا با کنایه در گوش کلود گفت: کلود حالا نمیشد شمشیرتو واسه یک روز بزاریش توی خونه یک نفسی تازه کنه!؟!
کاداج: [تصویر:  56227384074543856210.gif]اینشالله غم اخرت باشه کلود،اینشالله که اینشالله که اینشالله الهی که خدا ایشالله....
سفیروث در همین لحظه زد پس گردن کاداج و گفت:سی دیت خش افتاده؟
وقتی داخل کلیسا شدند یک جمعیتی از بچه های فاینال فانتزی یک کنار جمع شده بودند...لوز و یازو باهم رفتند بطرف جمعیت..دیدند ناکتیز داره به بروبکس فانتزی امضا میده....و لایتینگ هم یک کنار نشسته بود و بلند بلند حرف میزد [تصویر:  00455208480244745293.gif]: اره میدونم قسمت جدیدش تو راه تا چند هفته دیگه میاد،تریلرش رو دیدی؟ کفت برید مگنه؟ اون موقع من تازه واسه دانشگاه میخوندم.[تصویر:  76295441799023311074.gif]
اسگوال پرید وسط حرف لایتینگ و گفت: میشه ایمیلتون رو بدین؟[تصویر:  61367422749562891799.gif]
پرید وسط حرف اسگوال و با لحن تهدید امیزی گفت: ایمیلشو واسه چی میخوای؟[تصویر:  22915113029100007901.gif]
ناکتیز: نچ ..چقدر حرف میزنین!![تصویر:  66840674594649019180.gif]
تیداس برگشت و رو به زیدان کرد و گفت: توهم امضا گرفتی؟
زیدان: امضا؟..توی عصر ما همه چی با کریستال و مهره![تصویر:  13279272700447771187.gif]
بارتز اومد سمت تیداس و زیدان و گفت: هی بچه ها چه خبر؟
زیدان: از چی بگم برات؟ انتظار داری چه چیزی از جیب من دراد؟
لونث و تررا که در گوش هم پچ پچ میکردن و میخندیدن الکی خوش بودند و بقیه بچه ها هم که همینطور
لوز برگشت جای سفیروث و گفت: هی بچه ها،بچه ها اونجا جمعا...بریم پرس و جو کنیم که مادر کجاست؟ یا بریم بکشیمشون؟
سفیروث خیره خیره یک طرف رو نگا میکرد...جنسیس رد چشماشو گرفت گفت: چرا به شوالیه خیره شدی؟
سفیروث درحالی که چشم ازش بر نمیداشت گفت: اون قهرمان منه. [تصویر:  33558108324506179031.gif]....بهترین و عالی ترین شمشیر بازی که من میشناسمش باید ازش یک امضا بگیرم،نه امکان داره نقشمون خراب بشه...
در همین لحظه بارت اومد بالای سن و با میکروفون یکم بازی کرد و گفت: خانوم ها و اقایون لطفا به احترام پدر بزرگوار سر جاهاتون بنشینید....
یازو برگشت جای سفیروث و گفت: ببینین بچه ها از ناکتیز امضا گرفتم،میزارمش لای دفتر خاطراتم که کفیث نشه..[تصویر:  61367422749562891799.gif]
کاداج:رئیس کلود توی ردیف جلو نشسته،کنارشم تیفاست
سفیروث گفت خوبه و همگی رفتند پشت سر کلود در ردیف دوم نشستند...[تصویر:  53833922320011970094.gif]
صدای پیانو در فضای کلیسا به صدا در اومد و اهنگ غم انگیزی رو به اجرا گذاشت...رافوس در یک لباس سفید از پشت صحنه وارد سن شد و میکروفون رو گرفت و شروع کرد به صحبت کردن: اقایون و خانومها از اینکه به این مجلس سوگواری اومدین بسیار خوشحالم و ....
جنسیس کتابشو در اورد و گفت حالا کدوم یکی از شعرامو بخونم؟[تصویر:  13813756183546278273.gif] باز باران با ترانه؟ نه قدیمیه، یک توپ دارم قلقلیه؟ نه کلاسیکه، صد دانه یاقوت هم نه، اهان یافتم.....
همه بچه ها بلند شدند و به پاس احترام به عیسی مسیح شروع کردن به خوندن ایه ای...
یازو: گریه نکن لوز...
لوز: کاش مادر اینجا بود،میدید که بچش کلیسا میره....[تصویر:  55546780423952767197.gif]
نوبت به سخنرانی رسید...اول از همه شوالیه به روی سن رفت و با تشویق فراوان همراهی شد....شوالیه با تعجب به میکروفن نگاه کرد و چند بار داخلش پوف کرد و گفت: مرد خوبی بود...تموم
وقتی از سن پایین رفت،سفیروث درحالی که ذوق کرده بود بلند شد و در حالی که کف میزد گفت: افرین مرد،افرین این بهترین سخنرانیت بود،هورا ایول![تصویر:  04337496120845440486.gif]
نفر بعد اسکوال بود،اسکوال یک برگه از جیبش در اورد و گفت: شاید این جمعه .... ببخشید این مال یکی دیگست..اهان...خداوند به من فرزندی از خاک داد من این فرزند رو بزرگ کردم و او را دوباره به خاک برگردوندم به همان جایی که تعلق داشت! چی گفتم![تصویر:  75047580193315346875.gif]
اسگوال هم با تشویق راهی سرجاش شد و همینطور نفرات بعد و بعد تر....و نوبت به جنسیس رسید....
جنسیس:[تصویر:  49412850016827033228.gif] بنام پروردگارم عالم، زک در بین ما مانند توپی بود...همینکه پر باد بود اورا دوست داشتیم و باهاش بازی میکردیم ولی همینکه سوراخ شد او را دفن کردیم و برایش افسوس خوردیم،کاش در ان موقع کنارت بودم تا تورا اپارات میکردیم که شاید اینگونه به حالت افسوس نخوریم و شاید تورا جلدت میکردیم تا از جسمت مانند پرنده ای بی قرار به فراز اسمان ها پر نکشی و یا حداقل میماندی که دوباره بادت میکردیم! ممنون[تصویر:  80216182807904779061.gif]
جنسیس هم با تشویق راهی جایش شد و باخوشحالی تموم رو به سفیروث کرد و گفت: پسر ترکوندم![تصویر:  22380667435357280001.gif]
سفیروث: پسر این بدترین سخن رانی بود که تاحالا شنیده بودم [تصویر:  17754013806399586153.gif]،رافوس بر روی سن اومد و دوباره شروع کرد به سخنرانی و تشکر کرد از خانواده استریف و دیگر خانواده ها
سفیروث که هواسش جای دیگه بود رو به کاداج کرد و گفت برو کنار تیفا بشین و حواسشو پرت کن تا من کلک کلود رو بکنم...سفیروث این را گفت و خودش رفت زیر صندلی و شمشیرش رو احضار کرد و گفتtwisted evilگه کارت تموم کلود عزیز[تصویر:  57691107493714353983.gif] ،در همین موقع رافوس از کلود خواست که بیاد روی سن و چند کلام حرف بزنه،کلود از جایش برخواست و بر روی سن رفت.....
کاداج اومد سر جای کلود نشست و گفت:ببخشید تیفا خانوم تولد شما چه سالیه؟
تیفا:تولد من هرساله!
کاداج: ا چه باحال من یک سال از شما بزرگترم...شما قصد ازدواج ندارین؟[تصویر:  96794226103902746383.gif]
که در همین لحظه شمشیر در شکم کاداج فرو رفت، [تصویر:  99335451323985422226.gif]کاداج در حالی که خون پس میداد گفت: بابا امر خیر بود![تصویر:  91994667992043605152.gif]
تیفا شروع کرد به جیغ زدن،بچه های فانتزی دور کاداج جمع شدن،سفیروث از زیر صندلی پرید بیرون و گفت: اره!!!!!به این میگن ضربه حالا میتونم شبا بخوابم! و وقتی که ساندویچ میخورم بهت فکر نکنم که کوفتم بشه[تصویر:  84572198367740261368.gif]
همه بچه ها رو برگردوندن طرف سفیروث و خیره بهش نگاه میکردن....لوز:تقصیر سفیروث و یازو بود،هدف من از این لو دادن فقط جهت همکاری بود نه چیز دیگه...یازو:منوهم فروختی نامرد؟![تصویر:  89961064183966764379.gif]
جنسیس در حالی که گریه میکرد گفت: سفیروث!!!! نه ..بگو که این کارتو نبوده! چرا بهم دروغ گفتی!! من هنوز جونم!!
سفیروث عرق بر روی پیشانیش جمع بسته بود و یازو رو جلوی خودش گرفته بود و یک صدا میگفت: توضیح میدم...توضیح میدم
زیدان: حالا چی شده واسه من چراغت سبزه؟ واسه نجات رسیده همین یک راه به مغزت؟
کلود شمشیرش رو در اورد و طرف سفیروث و یازو گرفت و گفت: دیگه دیره....[تصویر:  56912704461501337859.gif]
سفیروث و یازو فرینر کلود رو برداشتن و پا به فرار گذاشتن...یازو سرش رو گذاشته بود بین دوتا دستاش تا از شلیک های اسگوال در امان بمونه....
سفیروث درحالی که نفس نفس میزد گفت: باید از اینجا فرار کنیم بریم اونور مرز من اونجا یک خونه ویلایی داریم اسمشم گذاشتم خونه و یک زندگی جدید با یک خانواده جدید راه میندازیم...فقط باید از مرز رد بشیم...[تصویر:  97905285593020771524.gif]
سفیروث با سرعت 240 تا در دقیقه میرفت....و چیزی نمونده بود که از مرز رد کنه....
................
یازو از خواب پرید و درحالی که بر روی صندلی ساندویچ فروشی نشسته بود و ناباورانه یازو و کاداج رو جلوی خودش میدید گفت: رسیدیم خونه؟![تصویر:  72775680055262366386.gif]
سفیروث: بگیر بخواب هنوز نرسیدیم!!
پایان
2012/08/30 07:37 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #7
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
نویسنده:marisa
مامانم وفتی بچه بودم عمرشو دودستی تقدیم من کرد.و از این طرف حسابی تنها شدم.باباییم که مشغول کارای کشور بود و نمیذاشت با خوانواده ی مامانم در تماس باشم.مخصوصا با دختر خالم که دلم واسش غیری ویری میرفت!وقتیم که مامانم زنده بود رابطمون با خوانواده ی بابام بهم خورد!مثل همیشه زیر سر این عمه هام بود!خلاصه من تو این خونه ی درن دشت تنهای تنها بودم!شب که خواستم برم بخوابم،یه شماره ی ناشناس به همراه اولم زنگ زد[تصویر:  2.gif].منم با تعجب موبایلو گذاشتم کنار گوشم و هیچی نگفتم تا ببینم طرف کیه و چیکارس؟!من هیچی نگفتم و اونم هیچی نگفت[تصویر:  39.gif].خلاصه تا نیم ساعت هر دوتامون هیچی نگفتیمو منم حوسلم سر رفت و گوشیو قطع کردم.[تصویر:  33.gif]!با خودم گفتم شماره ی همراه اول منو فقط فامیلا با دوستای صمیمیم دارن.پس این کیه؟؟؟[تصویر:  39.gif]
خلاصه داشتم تو ذهنم با خودم حرف میزدم که دیدم همون شماره به ایرانسلم زنگ زد.[تصویر:  2.gif]!همینجوری موندم !با خودم فکر کردم اگه جوابشو ندم ،دوباره نیم ساعت علاف میشم.پس گوشیو برداشتم و گفتم:
_بله؟
_با اقای کالیوم کار داشتم.
_با کدومشون؟
_با نوکتیس کالیم.
با تعجب صداشو توی ذهنم اسکن میکردم.صداش خیلی اشنا بود.!گفتم:
_بفرمایید.خودم هستم
_سلام پسر خاله!چطوری؟[تصویر:  4.gif]
رفتم تو شوک[تصویر:  2.gif]!یه دقیقه ای هنگ کرده بودم که دوباره گفت:
_پسر خاله؟حالت خوبه؟چی شده؟چرا هیچی نمیگی؟
ری استارت شدمو برگشتم به زندگی!
_خوبم.مرسی!ام...چیزه...![تصویر:  2.gif]
_منم ماریسا!چطوری؟دلم واست اندازه ی ناف مورچه شده پسر خاله!
اینو که گفت،قند تو دلم اب شد:
_مرسی...!منم دلم براتون تنگ شده.خاله و خانواده خوبن؟
_اره همه خوبن.زنگ زدم دعوتت کنم.
_دعوت؟برای چی؟
_راستش یه گالری هنری باز کردم.میخوام برای افتتاحش دعوتت کنم.میای دیگه نه؟
_مبارکتون باشه!راستش کار دارم.نمیدونم.
_بیا دیگه!اذیت نکن.روز شنبه،ساعت 6 تا 10-11 شب!
_شنبه؟
_اره.شنبه تعطیله دیگه.توام که 24 ساعته بیکاری!من رو اومدنت حساب میکنم.[تصویر:  11.gif]
_بسیار خوب.کجا باید بیام؟
_ادرسو با کارت برات میفرستم.میبینمت بابای!
خدافظی کردیم و دقیقا دو دقیقه بعد از قطع کردن،یکی از خدمتکارا در زد و اومد تو و یه کارت بهم داد.[تصویر:  2.gif]
یه کارت با یه عالمه قلب و حرفای عاشقانه ی انگلیسی روش[تصویر:  9.gif].درشو باز کردم دیدم دعوت به گالری هنری عنوان اصلیشه.نخونده گذاشتمش کنار.روی یه کاغذ رنگیه چسبی با ماژیک مشکی کلفت زمان و ادرس مهمونی رو نوشتم و چسبوندمش به اینه ی اتاقم.
روز شنبه
خواب خواب بودم که ساعت بالا سرم شروع کرد به واغ واغ کردن.[تصویر:  28.gif]
_ساعت 8:45 دقیقه است.روز شنبه.تاریخه 8/12/...
_کوفت[تصویر:  33.gif]
_ساعت 8:46 دقیقه است.روز شنبه. تاریخه ...
_زهر مار بگیری.خفه[تصویر:  19.gif]
_ساعت 8:47 دقیقه است.روز ...
دستمو با عصبانیت تمام و گیجی همراه خواب کبوندم روش![تصویر:  19.gif]
افتاد پایین و شکست.من معمولا ساعت 10 از خواب پا میشم ولی این نفرین شده منو الان بیدار کرد.بابا تازه ساعت داره میشه نه 9![تصویر:  2.gif]
با کوفتگی از جام پاشدم رفتم دوش بگیرم.که متاسفانه(مایه ی ننگه واسه ی یه شاهزاده[تصویر:  33.gif])زیر دوش خوابم برد و تا ساعت یازده زیر دوش قش کرده بودم[تصویر:  28.gif].که دیدم صدای محکم کوبوندن به در میاد.دقت که کردم متوجه شدم صدای خدمتکار شخصیمه با کلی صدای دیگه.لباس تنم نبود.درو یه کوچولو باز کردمو گفتم:
_چه مرگتونه؟چتونه؟چرا اینقد محکم میکوبید به این در؟ها؟[تصویر:  33.gif]
_قرربان شما حالتون خوبه؟کسی که مزاحمتون نشد!
_بجز شما نه.کسی نیومد .اون حوله رو بده بیام بیرون.اه!تو حمومم ادمو راحت نمیذارید.!
خلاصه اومدم بیرون و لباسمو پوشییدم که برم سر میز که صبحانه بخورم.نشستم در واز بود.متوجه دخترای خدمتکاری شدم که یه پلاستیک پر از خامه شکلاتیای جور وا جور بود.منم بدجور حوس کردم.اما وقتی میزو نگاه کردم دیدم هیچ خامه ای رو میز نیست.با عصبانیت به خدمکار شخصیم گفتم:
_این چه وضعشه؟!کره ی گاو!پنیر گوسفند!شیر بز!اخه اینا چیه هر روز بهم میدی؟میخواب منو مسموم کنی؟
_نه قربان!من غلط بکنم.چرا؟مگه ایرادی داره؟اینارو شما هر روز میل میکنید.
_بله که ایراد داره!خدمتکارا شکلات بخورن اما من شیر بز!؟[تصویر:  33.gif]
_الان براتون میارم
رفت و یدونه ظرف کوچولو اورد که روش نوشته بود دامداران!من که دیدم عصبانی شدمو یکی دیگه خواستم.روی این یکی نوشته بود کاله.ولی معلوم نبود کاله س یا گاله؟بیخیال!اونو خوردم و حسابی کیف کردم.و رفتم تو اتاقم.ساعت 1 ظهرصبحانم تموم شده بود.اصلا اشتهای ناهارو نداشتم.از 1 تا 3 با خودم فک میکردم که امروز قرار بود چی بشه[تصویر:  39.gif]؟اما یادم نیومد.انقد که به مغزم فشار اوردم گشنه ام شد و تا ساعت 4ونیم ناهارخوردم.4 ونیم اومدم تو اتاق خواستم نیم ساعت بچرت[تصویر:  28.gif]م.ساعت 5 بیدار شدم ورفتم جلوی اینه که موهای بهم ریختمو مرتب کنم که متوجه یادداشت روی اینه شدم.[تصویر:  2.gif]انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم.مخم پوکید و هنگ کردمو عین ادمای جن زده به یادداشت نگاه میکردم حتی نفس نمیکشیدم[تصویر:  2.gif].پرومپتو (اون جوجه تیغیه موزرد و بی ادب)اومد تو گفت:
_وا...!خاک به سرم![تصویر:  2.gif]این چرا اینجوریه؟[تصویر:  10.gif]نوکی چرا عین روح زده ها شدی؟[تصویر:  21.gif]
دید جواب نمیدم اومد وایساد کنارم و به یادداشت نگاه کرد و بعد به ساعت نگاه کرد.اونم مثل من خون به مغزش نرسید و هنگ کرد.[تصویر:  2.gif]گلادیوس(مرد قوی هیکل و معتقد به مسیح)اومد تو و برا اونم همین اتفاق افتاد.ایگنیس(مرد عینکی و راننده ی من)اومد تو.بدون اینکه چیزی بگه به ترتیب محکم کوبوند تو صورت همه ی ما[تصویر:  19.gif][تصویر:  33.gif] وگفت:عوض اینکه عین جن زده ها به اون یادداشت نگاه کنی،پاشو برو حموم سریع یه دوش بگیر و بیا لباساتو بپوش.[تصویر:  33.gif]
منم عین ماهی پریدم تو حموم و در فاصله
ای که من تو حموم بودم ،اونا برام لباس انتخاب میکردن.از اون جایی که پرومپتو هم هیکل منه،لباسایی که برام انتخاب میکردن میدادن اون پورو کنه.وقتی من اومدم بیرون سریع موهامو خشک کردن با سشوار و بعد من لباسارو پوشیدم واونا هم مثل ارایشگرای حرفه ای با ژل و شونه ی ریز افتادن به جون موهای من.
خلاصه اماده شدم برم.ایگنیس مثل همیشه هم با سرعت هم با دقت رانندگی میکرد و منو سریع رسوند اونجا و خودش رفت.
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2012/09/22 04:59 PM، توسط Noctis.)
2012/09/22 04:58 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Kurama
The YelLoW FlaSh



ارسال‌ها: 1,678
تاریخ عضویت: Apr 2011
ارسال: #8
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
خیلییییییییییییییییییییییییی باحال بود...
این طنز هارو میتونیم تو پی دی اف بذاریم؟
2012/09/22 07:46 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Noctis
Noctis



ارسال‌ها: 847
تاریخ عضویت: Jul 2012
ارسال: #9
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
پی دی اف چی بید؟
2012/09/22 07:49 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Kurama
The YelLoW FlaSh



ارسال‌ها: 1,678
تاریخ عضویت: Apr 2011
ارسال: #10
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
پی دی اف رو توضیح کاملشو نمیتونم بگم استادش فرشاد هست از اوشون بپرسین
2012/09/22 08:26 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
One Piece-5 طرفدار کی هستین در انیمه فاینال فانتزی؟ ☯Demon☯ 22 1,292 2017/03/17 07:31 AM
آخرین ارسال: ((Sephiroth))
  پسرای فاینال فانتزی mariiiiiii 10 342 2017/03/11 02:46 AM
آخرین ارسال: ramin 99
  بررسی کیفیت تصویری فاینال فانتزی از نظر شما Noctis_P 20 912 2017/01/17 04:17 PM
آخرین ارسال: MTA1999
  انتقادات،پیشنهادات و درخواست های شما در بخش فینال فانتزی Noctis 16 2,226 2016/07/24 12:44 PM
آخرین ارسال: ****Sa****
  جملات مختلف فینال فانتزی به زبان ژاپنی. ((Sephiroth)) 6 668 2016/07/17 09:08 PM
آخرین ارسال: Exella



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.