زمان کنونی: 2017/04/25, 04:01 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


زمان کنونی: 2017/04/25, 04:01 PM



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 26 رأی - میانگین امتیازات: 4.88
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

طنزفینال فانتزی از قلم شما

نویسنده پیام
((Sephiroth))
Lightning returns



ارسال‌ها: 1,229
تاریخ عضویت: Jun 2015
اعتبار: 316.0
ارسال: #91
documents RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
تنها در خانه .

کلود :تیفا ،ده زود باش ،زود چمدون بیار دیگه ،من که تمام روز شاه فنر نیستم .
تیفا :صبر کن !هنوز باید بشمرم .
کلود:چی رو ؟
تیفا:تعداد مسافران رو دیگه .خب الان دیگه کم وکسر نداریم .
دنزل با چهره ی خواب الود از روی تختش بلند شد و دید همه به جز او اماده شده اند.
ناراحت شد ،اما چند دقیقه بعد لبخندی شیطانی زد و گفت :چه بهتر من،من دیگه واسه خودم بزرگ شدم.
کلود درب خانه را قفل زد و با خیال راحت سوار ماشینش شد.
دنزل ابتدا هیچ کاری نکرد ،سپس لبخندی زد و ارام گفت:من مراقب خونه هستم ،داداش کلود و اجی تیفا.
دنزل با سرعت از پله ها پایین امد و بدو بدو به سمت یخچال رفت و خامه شکلاتی فندقی را برداشت .
مقداری از ان روی نان تست مالید و سپس خورد.
او از شدت خوشحالی نمیدانست که چه کند.

ساعت یک بعد از ظهر خانه ی دزدها.
سفیروث :خوب بچه ها جون ،من مطمعنم که کلود مادر رو از ما قایم کرده .
حالا بهترین کار اینکه تا زمانی که رفته شمال لب دریا ما بریم و کار رو یکسره کنیم .
کاداج جوراب مشکی روی سرش کشید و گفت:أه چه بوی گندی
سفیروث:گریه نکن کاداج .
کاداج:من گریه نمیکنم.
یازو :حالا باید چیرو بدزدیم ؟
سفیروث یک پس گردنی به سر یازو زد و گفت:هیس ،این کار ما دزدی نیست اینکار ما نجات مادره .
لوز:گریه نکن یازو
یازو :گریه بسه لوز .
سفیروث جوراب زنانه ی شیشه ای را روی سرش کشید و گفت:با شمارش من امشب کارشون ساختس.


دنزل به ارامی کلید های زاپاس را برداشت و درب را باز کرد وبه سمت مغازه راه افتاد.
سفیروث:این کیه ،قرار نبود این تو خونه بمونه !
کاداج:مهم نیست اینم به عنوان سر جهازی ،گل سر سبد مجلس میبریم .
لوز:فکر کنم کلود اینو گذاشته خونه تا از خونه مواظبت کنه .ههههههه
یازو:شایدم اون بر خلاف جسش ،یه موش کماندو باشه!هان؟
کاداج:نه بابا این بیشتر بهش میاد هاچ زنبور عسل باشه .
سفیروث:من میدونم اونو واسه چی گذاشته خونه
همه:میدونی؟
سفیروث:اره اونو جا گذاشتن.
دنزل از مغازه برگشت .ومتوجه تحت نظر داشتن خودش و خانه شد.
پس فوری نقشه کشید.
درب ها را قفل کرد.
یه تعداد چوب لباسی به همراه توپ را برداشت ،لباس های کلود ،تیفا ،مارلین،وینسنت،برتوغیره...
به همراه یه تعداد پارچه که انها را به شکل کلاه گیس در اورد.
هوا تاریک شد.
سفیروث و‌بقیه. کمین گرفته بودند.
دنزل چراغ هارا روشن کرد و سعی کرد به ادمکهای ساختگی حرکت بدهد.
سفیروث با تعجب:اینا کی برگشتن خونه ،ما که تمام مدت این خونه رو تحت نظر داشتیم.
کاداج:شاید اصلا نرفتن جایی.
. . .
ادامه دارد...
2015/08/28 05:54 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
((Sephiroth))
Lightning returns



ارسال‌ها: 1,229
تاریخ عضویت: Jun 2015
اعتبار: 316.0
ارسال: #92
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
سفیروث لبخند ملیحی زد و گفت:خب کاداج جون الان ساعت ۱۲شبه اینا نمیخوان مهمونیشون رو تموم کنن.
کاداج :یه کاسه ای زیر نیم کاسس.
سفیروث:اون بچه توی خونه تنهاست .
خب ما از در زیر زمین وارد میشیم.
دنزل لبخند شیطانی زد.
چرا که او برای این چهار نفر نقشه ها دارد.
یک لامپ اویزان از سقف و یک پارچه ی سپید بلند میتواند به خوبی نقش یک روح را ایفا کند.
سفیروث :خب این دیگه کاری کاری نداره بیا،بفرما.
یازو :روح ؟؟؟؟
سفیروث:خودت فهمیدی چی گفتی؟
یازو :اون باید ماری خون الود باشه .
سفیروث :خوب ککککککککهههههههههه وووووو وای !
کاداج در دم غش کرد .
دنزل با صدای ترسناکی میگفت:از خونه ی من برین بیرون از خونه ی من برین بیرون.
سفیروث :شرمنده ما یه چیزی اینجا جا گذاشتیم ،دیدیم بهترین فرصته تا الان برش داریم.
دنزل سر عروسکی هم اندازه ی انسان هارا برداشته و به سس گوجه فرنگی و رب اغشته کرده بود.
بعد انرا جلوی سفیروث انداخت و گفت:هرکی بخواد وارد خونه بشه عاقبت همینه.
سفیروث از ترس فرار کرد ولی پاش گیر کرد.
در این میان بود که دنزل جاروبرقی وحشت ناکشان را روشن کرد.
جاروبرقی گامبالو و بسیار قوی که قادر بود حتی انسان را نیز ببلعد.
سفیروث:نههههههههههههههه؟من جونم من هنوز ارزو دارم !بزار من برم !
دنزل:نمیشه ،تو غذای ماری خون الود هستی ،تو غذای اصلی من هستی ،باید بخورمت.
لوز:الو صد و ده ،من گریه نمیکنم،من نمیدونم ،من فقط مامانمو میخوام.
بعد گوشی از دستش به زمین افتاد ،و با من م کنان گفت:مامان خودتی ،پس چرا این شکلی شدی.
اون هم در عرض سیه ثانیه غش کرد.
سفیروث :صبر کن تو رو خدا صبر کن ،من یه شمشیر دارم.
دنزل:خوبه با همون نصفت میکنم.
...
کلود:نترس سفیروث من الان نجاتت میدم.
بعد عین یک شوالیه ی مهربان سفیروث را در اغوش کشید و همچون بره ای از چنگال دنزل برها نید.
مارلین:واسه چی سر عروسک منو کندی نامرد ؟اهای با تو ام .اصلا باید این چاقو رو در قلبت فرو کنم.
کاداج :هان چی شده؟
مارلین:خدا خفت کنه ،الان تو رو به سزای عملت میرسونم.
...
2015/08/30 09:55 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
((Sephiroth))
Lightning returns



ارسال‌ها: 1,229
تاریخ عضویت: Jun 2015
اعتبار: 316.0
ارسال: #93
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
ماجراهای جالب بازی های من.
دیشب بی خوابی به سرم زده بود پس عروسکهای ف ف رو ورداشتم .
چراغ مطالعه رو جای چراغبرق های عظیم در نظر گرفتم.
سکانس اول.
عروسک لایتینگ را کمی به سمت ریل قطار اسباب بازی حرکت دادم.
همه جا تاریک بود.
ایستگاه تعطیل بود ولایتینگ تنها انجا بود.
بعد قطار اسباب بازی را روشن کردم ،اما خب طبق قضیه داستان قطار از لایتینگ رد شد .
لایتینگ از قطار کوهستان شیطان جا ماند.
هوا کمی سرد بود .
سکانس دوم.
گرگی اطراف محوطه میگشت .
لایتینگ سعی کرد خود را به نزدیک ترین پناهگاه برساند.
گرگه همون ناکی ناکیه ها مثلا اینجا موجود بسیار بدیه وزیر دست شیطان کار میکنه وماموره هر
کسی که میخواد به کوهستان شیطان نزدیک بشه رو بکشه.اما خودش هم نمیدونه چرا.
گرگ مثلا زوزه ای زد ودر تاریکی اطراف لایتینگ گردشی کرد.
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2015/11/15 04:03 PM، توسط ((Sephiroth)).)
2015/11/12 06:43 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
yasssss0111
تازه وارد

*


ارسال‌ها: 39
تاریخ عضویت: Aug 2016
اعتبار: 6.0
ارسال: #94
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
خخخخ جالب بودتصویر: richedit/smileys/yahoo_Big/400.gif
2016/08/19 01:38 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
amirmahdi
کاربر فعال پارک انیمه



ارسال‌ها: 103
تاریخ عضویت: Sep 2016
اعتبار: 30.0
ارسال: #95
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
خیلی زحمت کشیدید دوسته مهربان خیلی خنده دار بود ممنونتصویر: richedit/smileys/YahooIM/8.gif
2016/09/03 05:21 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
((Sephiroth))
Lightning returns



ارسال‌ها: 1,229
تاریخ عضویت: Jun 2015
اعتبار: 316.0
ارسال: #96
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
ماجرای جدید وجذاب
زک به تنور اریس خاک به سر.
روزی روزگاری.
اریس وزک در خانه که چه عرض کنم یک الونک کاخگلی زندگی میکردند.
اریس دیگ بزرگی پر اب کرده بود.واسه اش.واسه هیچم ام نه فقط واسه اش.موندم معده خودش وشوهر جای چندتا ظرف نذری داره.
بگذریم.
اریس گوشتا ریخت تو اب داغ ابپز بشن.
بعدش از اشدونی بیرون رفت.
در همین اثنا زک چپید تواشدونی.
از حول گوشت افتاد تو دیگ وتبدیل شد به استیک زک جوش اورده.
اریس در حال چپیدن به اشدونی بود که با صحنه جزغاله شدن
زک مواجه شد.
بعدش دوان دوان به میدان شهر برفت.
در همین اثنا سفیروث در میدان شهر منتظر تاکسی بود اریس رو دید.
یکهویی گفتnet:اریس خاک به سر چرا خاک به سر؟

اریس:هه اه اه ههه اه اه، زک بی شعور ،افتاد تو تنور
زک بیشعور شده جزغاله ، زک به تنور.اریس خاک به سر.
بله بچه های عزیز.سفیروث هم از ناراحتی خودشو کچل میکنه.
سفیروث از کنار کلود رد میشه.
کلودnet:سفی کچلوو! چرا کچلو؟
سفیروث:زک به تنور ،اریس خاک برسر.سفی کچلو.
بله عزیزان کلود هم باشنیدن این حرف یک چشم خودشو با اسپری فلفلی کور میکنه.
کلود از کنار تیفا رد میشه.
تیفاnet:کلود یک چشمی!چرا یک چشمی؟
کلود:زک به تنور ،اریس خاک به سر،سفی کچلو،کلود یک چشمی.
تیفا هم از غصه و ناراحتی سطل تاپاله رو روی سرش خالی میکنه.
تیفا از کنار یوفی رد میشه
یوفیnet:تیفا چیز به رو!چرا چیز به رو؟(بچه شرمنده نمیشد اینکارو نکنم.شرمنده ها قصد بی احترامی نیستا.فقط داستانه دیگه.واسه خنده ونمکشه.)
تیفا:هعی اه اه.زک به تنور،اریس خاک به سر،سفی کچلو،کلود یک چشمی،تیفا چیز به رو.
یوفی هم از غصه میزنه سرشو میشکونه.
یوفی از کنار وینسنت رد میشه.
وینسنتnet:یوفی سرشکسته!چرا سر شکسته؟.
یوفی:زک به تنور ،اریس خاک به سر،سفی کچلو،کلود یک چشمی ،تیفا چیز به رو،یوفی سرشکسته.
وینسنت هم از غصه دست خودشو قطع میکنه.
وینسنت از کنار شینرا رد میشه.
شینراnet:وینست یک دستی!چرا یک دستی.
وینسنت:زک به تنور،اریس خاک به سر،سفی کچلو،کلود یک چشمی،
تیفا چیز به رو،یوفی سر شکسته،وینسنت یک دستی.
شینرا هم به این حالت Hooogh دست پیدا میکنه و میمیره.
روحش میاد خواب لایتنینگ.
لایتنینگnet:شینرا مرده!چرا مرده؟
شینرا :زک به تنور،اریس خاک برسر،سفی کچلو،کلود یک چشمی،تیفا چیز به رو ،یوفی سرشکسته،وینسنت یکدستی،شینراهم مرده.
لایتنینگ درجا سکته میزنه وزمانی که داشته خیلی کج و کوله از جلوی ناکتیس رد میشده.
ناکتیس میگهnet:لایتنینگ سکته ای!چرا سکته ای؟
لایتنینگ:زک به تنور،اریس خاک برسر،سفی کچلو،کلود یک چشمی،تیفا چیز به رو،یوفی سرشکسته،وینست یکدستی،شینرا ی مرده،لایتنینگ سکته ای.
در همین اثنا تریلی ناکتیس روزیر میگیره و این یک کلاغ وچل کلاغ به پایان میرسه.نخند...زشته.evil
در کل باید بگم سر کاری بود.خخخخخخخ
2017/01/12 11:11 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
((Sephiroth))
Lightning returns



ارسال‌ها: 1,229
تاریخ عضویت: Jun 2015
اعتبار: 316.0
ارسال: #97
RE: طنزفینال فانتزی از قلم شما
اینو خودم ننوشتم ولی جالبه.


چيبي سفيروث



مرد مو قرمز تمام زورشو توي بازوهاش جمع كرد تا بتونه بازويي رو كه تو دستاش گرفته بود بكشه. درست به موازاتش يه مرد مو سياه دقيقا داشت همون كارو با بازوي ديگه تكرار مي كرد.
جنسيس كارشو متوقف كرد و به مردي كه ظاهرا غيرقابل حركت دادن مي رسيد ، در حاليكه نفس نفس مي زد خيره شد. مرد مو نقره اي كه به نظر مي رسيد داشت با تمام توانش مبارزه مي كرد تا دو نفر ديگه نتونن از جاش تكونش بدن.
" عجب آدم لجبازي هستي ."
سفيروث در حاليكه پاشنه ي پايش را محكم به زمين چسبونده بود گفت : "يه چيزي بگو كه خودم نمي دونم"
امروز روز چكاپ ماهانه ي سفيروث بود و بايد به آزمايشگاه هوجو مي رفت ولي از اونجايي كه دفعه ي قبل هوجو با تزريق كردن يه مايع عجيب به يه گربه ي نقره اي پشمالو تبدلش كرده بود ، سفيروث اصلا قصد نداشت دوباره به اونجا برگرده.
متاسفانه دوستانش ، جنسيس و انجيل، بيشتر از اينكه به احساساتش اهميت بدن ، به سلامتيش اهميت مي دادن و به خاط همين هم بود كه الان درست وسط يكي از شلوغ ترين راهروهاي شينرا از سفيروث آويزون شده بودن و داشتن اونو به سمت آزمايشكاه مي كشوندن.
سفيروث با عصبانيت مطلق فرياد زن :" ولم كنين!!!!!"
انجيل با لحن آرامش بخشي گفت :" ببين سفيروث جان ، ما الان وسط يه جنگ تمام عيار (با ووتايي) هستيم و آخرين چيزي كه بهش احتياج داريم اينه كه ژنرالمون وسط جنگ غش كنه اونم به خاطر اينكه براي چكاپ ماهانه اش نرفته.ما كه نمي خوايم تو آسيب ببيني همش واسه خودته"
سفيروث تا اونجا كه مي تونست وول مي خورد و تو كار انجيل و جنسيس وقفه مي انداخت در همون حالم داد زد :"هر وقت كسي اون جمله ي آخري رو گفته بعدش مرده مي دونستي؟"
بعد به سختي يكي از دستاشو كه مشت بود باز كرد و درخششي نارنجي رنگ كف دستاش ظاهر شد.
"عمرا اگه بذارم اون كارو بكني!!"
جنسيس با گفتن اين حرف پريد و بازويند سفيروثو كه توش متريا هاشو مي ذاشت رو درآورد و گفت :" حالاحالاها قرار نيس كسيو آتيش بزني بچه جون."
و بعد بازوبند رو پرت كرد در حاليكه براش مهم نبود كجا بيفته . چيزي كه مهم بود اين بود كه هر چيز خطرناكي در اون لحظه بايد از دسترس سفيروث كه داشت ديوانه وار واسه آزاديش تقلا مي كرد ؛ دور مي موند.
خوشبختانه ماسامونه هم اون دور و اطراف نبود . جنسيس قبلا از زك خواسته بود تا اونو يه جايي گم و گور كنه تا دست سفيروث بهش نرسه و با يه نگاه به لباس سرتاپا شلي زك مي شد حدس زد كه شمشيرو توي يكي از باتلاقاي اطراف ميدگار غرق كرده .
جنسيس با تكون دادن سرش افكارشو بيرون ريخت و توجهشو معطوف كرد به كاري پيش رو : بردن سفيروث به آزمايشگاه.
" خب ، جيل (مخفف انجيل) با شماره ي سه . يك ، دو ، سه بكش!!!!"
و هردو نفر بازوهاي سفيروث رو با تمام قوا كشيدن و ثمره ي همكاريشون هم اين بود كه تونستن سفيروث رو يك فوت به آزمايشگاه نزديك تر كنن. دوباره براي استراحت توقف كردن و دوباره كشيدن .


دو ساعت ديرتز از زمانيكه سفيروث بايد به آزمايشگاه مي رسيد ، انجيل و جنسيس موفق شدند تا او را به آزمايشگاه برسانند.
دانشمند مو سياه ، هوجو ، از پشت ميزش داد زد :" خيلي دير كردياااا!!!" و بعد ادامه داد :
"فكر نمي كردم بياي واسه همين وسايلمو گذاشتم سرجاشون . شما دو تا بذارينش روي اون تخت تا برم وسايلمو بيارم."
و با سر به تختي كه مخصوص سفيرروث ساخته شده بود اشاره كرد . تخت سفيد و بزرگ با دست بند ها و كمر بند ها و پابند هايي كه سفيروث را سرجايش نگهدارد .(بچه زياد در مي رفته.)
با سختي و مشقت بسيار و با دريافت يك عالمه مشت و لگد از طرف سفيروث ، جنسيس و انجيل بالاخره موفق شدن تا سفيروثو سر جاش بذارن و با كمربند و... ببندنش.
جنسيس درحاليكه آروم آروم موهاي سفيروثو نوازش مي كرد گفت : " خيلي طول نمي كشه...اصلا نگران نباش"
" منظورت چيه نگران نباشم؟ اينجا آزمايشگاه هوجوئه!!!!گ سفيروث بعد از اون نعره اي كشيد و همزمان آب دهنشو جمع كرد و به صورت يه تف كوچولو به جنسيس هديه كرد.
جنسيس در حاليكه آب دهنو با آستينش پاك مي كرد گفت :" يادم باشه دفعه ي ديگه به جاي نوازش يه لگد محكم بزنم تو سرت حالت جا بياد."
و از جايش بلند شد و خودش را روي ميزي در همان حوالي انداخت.
"واااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ي ي ي ي ي ي ي ي !!!!"
صداي فرياد جنسيس همه رو از جا پروند. جنسي از روي ميز پريده بود و توي دستش يه سرنگ خوشبختانه خالي ديده مي شد . در حاليكه پشتشو مي ماليد داد زد :" آخه اين هوجو چرا سرنگاشو اينور و اونور مي اندازه ؟ نكنه مي خواد ملت رو الكي الكي به كشتن بده؟"
دو ثانيه بعد خودش به سوالش جواب داد :" خب البه با در نظر گرفتن اخلاقيات هوجو احتمال زياد آره."
انجيل نگاهشو از جنسيس برگرفت و به سفيروثي كه نگاه كرد كه به يكي از مخلوقات عجيب هوجو خيره شده بود.
"حالت خوبه ، سف؟"
سفيروث با خودش فكر مي كرد :" چي ميشه اگه نم به خاطر اين چكاپاي هوجو آخرش به يكي از همينا تبديل بشم؟ لابد مي كننم تو حباب و يه بند روم آزمايش مي كنن."
انجيل شونه ي سفيروثو تكون داد و گفت :" خيلي بهش فكر نكن . من مطمئنم اتفاقي برات نميفته. ما به عنوان دوستات عمرا اگه بذاريم اون عوضي اذيتت كنه."
بعد از چند دقيقه ي ديگه صبر كردن سروكله ي هوجو با دو تا سرنگ پيدا شد . يكيش ماكو بود و اون يكي سلولهاي جنوا. بعد از تزريق دو تا سرنگ ، در حاليكه همه انتظار داشتن تا بره رد كارش و سفيروثو ول كنه ، ناگهان از قفا يه سرنگ ديگه كه توش يه ماده ي بنفش بود در آورد و به سفيروث تزريق كرد و بعد قبل از اينكه رپير جنسيس سرشو از تنش جدا كنه دمشو گذاشت رو ولش و در رفت . جنسيس خواست تعقيبش كنه ولي انجيل جلوشو گرفت :" ولش كم اون عوضيو . ارزششو نداره."
" ولي انجيل بايد بفهميم چي به سفيروث تزريق كرده."
و با گفتن اين حرف ، جنسيس به طرف سفيروث چرخيد و با ديدن صحنه ي مقابلش در جا منجمد شد.
" خداي من..."
سفيروث با خوشحالي فهميد كه حالا ديگر مي توانست از شر آن بندهايي كه به تخت بسته بودنش خلاص شود. در همين حين انجيل هم برگشت و او هم قيافه ي برق گرفته ها را به خود گرفت.
" من چه ام شده؟" سفيروث با گيجي پرسيد .
" شما دو تا چرا اينقدر بزرگ شدين؟"
انجيل نمي تونست چيزي رو كه مي ديد باور كنه . طي اون همه سالي كه به عنوان جنگجو در شينرا خدمت كرده بود ؛ چيزاي عجيب و غريب زياد ديده بود ولي اين يكي ديگه خيلي سوپر غيرقابل باور ناك بود.
سفيروثي كه از هردوتاي آنها بلند تر بود الان به قدر يكوچك شده بود كه به سختي به كمرشان مي رسيد. به علاوه كل بدنش آب رفته بود . دست ها و پاهاش كوتاه و خپل شده بودند و چشمهايش زيادي براي صورتش بزرگ بودند. درست مثل چشمهاي يك نوزاد . و از اونجايي كه تارهاي صوتيش هم كوچيك شده بودن اون صداي بم و عميق جاشو به صداي يه بچه ي سه چهار ساله داده بود.
بعد از گذروندن شك ، جنسيس كه حالا حالش جا اومده بود ، با خنده گفت : تو گوگولي ترين بچه اي هستي كه به عمرم ديدم سفيروث!"
و همين طور كه سفيروثو محكم بغل مي كرد يك لبخند گل و گشاد تحويل انجيل داد .
سفيروثو به سينه اش چسبوند و با خوشحالي گفت :" تو الان مثه يه چيبي هستي !! (احتمالا چيبي ميشه به عقب برگشته يا آب رفته كه البته همچينم فرقي ندارن)
انجيل در وامنش به حرفها و رفتار جنسيس يك ابر.يش را بالا انداخت و گفت :" چيبي ؟ جنسيس نكنه بازم مانگا خوندي؟"
جنسيس با شيطنت جوب داد :" شاااااااااااايد!!!" در حاليكه مي دونست انجيل اصلا از مانگا خوندن جنسيس خوشش نميومد.
جنسيس متوجه تقلا و فرياد زدن سفيروثي كه داشت در بين لباس هايي كه حالا برايش گشاد بودند خفه مي شد ، شد . اونو بالا اورد تا چشم تو چشم شن . بعد با خنده گفت :" چي شده چيبي روت ؟ بيلي افتاده تو چاه؟"
سفيروث كه حالا در شرف انفجار بود گفت :" شخصا تو خواب مي كشمت!!!"
و ادامه داد :" با دستاي خودم قلبتو بيرون مي كشم و مي دم به سگا!!!"
جنسيس در حاليكه قيافه ي آدماي ناراحت و مظلومو به خودش گرفته بود گفت :" اوه چي بي روت جونم تو كه اين كارو نمي كني . مي كني؟"
سفيروث با عصبانيتي بيشتر از قبل در حاليكه بيشتر در بغل جنسيس وول مي خورد و هيس هيس مي كرد داد زد :" جنسيس ما سالاي زيادي با هم رفيق بوديم و خودت مي دوني كه من هركاري رو بگم انجام مي دم!!!!"
" به علاوه ديگه به من نگو چي بي روت!!!"
" مزخرف نگو "جنسيس در حاليكه اين جمله را ادا مي كرد سفيروثو مثل يه ني ني كولو تو بغلش تاب داد و به حرفش ادامه دا د:"من كه مي دونم تو واقعا اين كارو نمي كني حالا با من بيا."
و در حاليكه محكم سفيروث را نگهداشته بود از اتاق خارج شد و گفت :" من يه چند نفرو مي شناسم كه خيلي دوست دارن تو رو اين ريختي ببينن!!"
انجيل همون طوري كه رفتن اون دو تا رو تماشا مي كرد ؛ آه كشيد مي دونست كه منصرف كردن جنسيس از كاري كه مي خواست بكنه ، غيرممكنه براي همينم دنبالش رفت تا حداقل از ميزان خسارت كم كنه.!!!
*****************************************
سفيروث پريد توي اتاقش و درو بست و نفسشو تو سينه حبس كرد و صداي قدمهايي رو شنيد كه به دنبالش توي راهرو مي گشتن. وقتي صدا ها كم شدن آهي از روي آرامش خاطر كشيد و كف زمين ولو شد و با خودش فكر كرد :" احتمالا فكر كرده ان كه من كليد اتاقمو ندارم."
يه آه ديگه كشيد و به سمت آيينه ي دستشويي رفت تا ببينه اون بي ريختا چه بلايي سر صورت نازنينش آوردن . براي چند ثانيه به قيافه ي خودش خيره شد . باورش نمي شد اون احمقا در عرض اون چند ساعتي كه جنسيس توي كل شينرا گردونده بودش ، اون همه بلا سرش آورده باشن.
لازارد يه دماغ (از همونا كه دلقكا دارن) به رنگ آبي براش گذاشته بود . اسكارلت صورتشو طوري آرايش كرده با تا خجالت زده به نظر بياد. زك براش گوش ها و دم توله سگ گذاشته بود و دست آخر تمام تاركس ها دست به دست هم داده بودن و با كمك هم انواع موهاي مصنوعي و روبان ها رو روي سفيروث امتحان كرده بودن و نهايتا يه روبان صورتي مخملي انتخاب كرده بودن.
سفيروق خرناسي كشيد و تمام اون آشغالا رو از خودش دور كرد و اون آرايش مضحكو هم پاك كرد . از دستشويي بيرون اومد و خودشو زير پتوهاش روي تخت قايم كرد . پتو رو دور سرش پيچيد و با عصبانيت به خودش گفت :" ديگه هرگز هرگز هرگز پامو تو آزمايشگاه هوجو نمي ذارم!!!!"Big Grin
2017/04/02 10:20 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
One Piece-5 طرفدار کی هستین در انیمه فاینال فانتزی؟ ☯Demon☯ 22 1,331 2017/03/17 07:31 AM
آخرین ارسال: ((Sephiroth))
  پسرای فاینال فانتزی mariiiiiii 10 406 2017/03/11 02:46 AM
آخرین ارسال: ramin 99
  بررسی کیفیت تصویری فاینال فانتزی از نظر شما Noctis_P 20 975 2017/01/17 04:17 PM
آخرین ارسال: MTA1999
  انتقادات،پیشنهادات و درخواست های شما در بخش فینال فانتزی Noctis 16 2,257 2016/07/24 12:44 PM
آخرین ارسال: ****Sa****
  جملات مختلف فینال فانتزی به زبان ژاپنی. ((Sephiroth)) 6 690 2016/07/17 09:08 PM
آخرین ارسال: Exella



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.